این روزها کمرنگ می نویسم
و در سکوتش گاهی می نویسم
۰۱/۰۸/۱۳۸۸
ستاره ها و ماه غمشان را به پشت ابرها بردند
چقدر طعم این روزها غریب هست و چه میزبان مهربانی که نگاهش هنوز و همیشه می ماند بر لحظه ها
و اما چگونه می شود تا سالی دیگر.من مانده ام و این سحر بارانی و روزهای آخر
و چقدر این روزها سر سجده دعا می شود دستها ببرم آن بالا تا آسمان
تا خانه میزبان ...همه واژه ها و جمله ها در جایی از ذهنم مانده اما بغضی غریبی نمی گذارد واژه هایم را بنویسم واژه کم آوردم
و خدای من چه زود تمام شد؟
خدا می دانم مهمانی خوبی برایت نبوده ام اما برای همه چیز و نهایت مهربانیت سپاس
چه غمناک و غریب هست این سحرهای آخر
چه حلاوتی دارد حرف زدن با تو،در سکوت بی انتهای شب و من هر شب مهمان تو می شوم
یادم نمی رود عطر گلاب را بر روی پیراهنم ، روی سجاده ام تو رو می خوانم تو را،
تو را که در سحرهای روشن این شبها دستهای لطیفترا نوازشگر خواب آرام می شود
آری در خنکای سحر این شبها چه حرفها داری تو با من ؟
من اشک چشمهایم را مهمان سجاده های سحر می کنم از شب تا سحر با تو نجوا می کنم
قدم بر می دارم از کوچه نیلوفری می گذرم و با عطری از نرگس مهمان تو می شوم دستهایم در تمنای باران توست مثل باران دیروز که لطافتت را مهمان دستهایم کردی
من دستهایم هر شب در سجاده های دعا به سوی تو بلند می کنم
ای شگرف ، ای بی کران
من هر شب مشق می کنم بر دفترم
دانه های تسبیح در دستم
تو را به هزار نام صدا می کند
من هر شب مشقم می کنم نام تو را
من هر شب مشق می کنم اشکهایم که می لغزد بر دفترم
و من مشق می کنم دانه های انار را بر سپیدی دفتر
من هر شب مشقم را از پشت یک پنجره کمی نویسم
گاهی نوشته در ازدحام
نانوشته
...
در نانوشته های برگهای دفتر
طرحی از نور
و رنگی از قلم
کی و کجا؟
می دانم می رسد روزی
روزی که هست برای من ، همه
کاش می شد می فهمیدم در ساعتی دیگر
در روزی دیگر
یا شاید سالی دگر
در کدامین بهار
در کدامین خزان؟
خواهم رفت
و چقدر زود
بی آنکه خبر دهی
به سراغم خواهی آمد
و مرا در بر خواهی گرفت
ای مرگ
اما کاش تو را کلامی بود
حرفی ،سخنی
تا اگر ساعتی دیگر نفسی نبود
آرزوهایم
را به آب،آبی آسمان،خدا می سپردمش
پ ن : هر چند مرگ پایان نیست...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نشسته ام
آبی روزها می گذرد
من چشمهای تنهایی را
نقش می زنم
...
از آوازه خوانی بلبل باغ
از پزواک صداهای رها شده
برای تو ای خدای مهربان
سکوت نجواگر خلوت من شد تو برایم هزار ترانه خواندی هزار آواز را در گوشم زمزمه کردی
امشب ماه غریبی اش را به مهمانی آسمان تو آورد و آسمان حریری از ابرها را به روی ستاره ها می کشاند و ستاره ها دست افشانی می کنند و من غریبی خودم را برایت می آورم و از هزار حرف و هزار نوشته می گویم می گویم می گویم چشمهایت را به چشمهایم می دوزی خسته نمی شوی این را خوب می دانم خستگی در تو راه ندارد و تو مرا به حریم آغوشت مهمان می کنی همچنان که همه را مهمان می کنی
و دستهاین توازشگر دستهای من شده است و من چشمهایم را به آبی آسمانت دوخته ام
در شب آرزوها و در بی خوابی این شب زیبا مرا هم به مهمانی دعوت کرده ای
آری امشب همه فرشته ها
همه فرشته ها در طواف خانه تو در طواف عشقشان هستند
چه عطری دارند عطرها حضور تو را ارمغان آورده اند
در خلوت این شب دستها به بی کران آسمان تو بلند شده اند
امشب هزار آرزو به آسمان تو پرواز کرده
گفتی وقتی به دلت باران زد در کوچه بارانی شب و در ماوای سکوت شب دلت را بگشا
و ترنم باران این شب که فرشته ها را به مهمانی گل و گلاب می برد
و آوای باران پرنده های خواب زده را از خواب بیدار می کند
و باران رمزی از تو رمزی از آسمان تو برای دلتنگهایش
و چه آرامشی هست در باران
و من در باران تو بی کران می شوم و هزار قطره می نوشم
و در ریز این بارانت با تو نجوا می کنم
و شمیم باران همچو عطر دل انگیزی توست که هوش از سر می برد
و من در خلوت سکوت برایت گفته ام
ای آبی آرامش
برایم بخوان بنواز برایم از نی نی لیک های خاموش بنواز تا در حریم تو بی کرانت شوم
و مرا به مهمانی فصل های دور ببر و مرا از خودت لبریز کن
عاشقی عاشق این بنده های زمینی
عاشقی و عشق را در جامی به ما داده ای
تا عشق را بنویشم و حلاوت شیرین تو را بچشیم
آری این را خوب می دانم.
. اما تو مرا غریب نمی دانی
غریبی سخت و غمناک است
تو مرا باور می کنی
گویا گاه حرفها باور نمی شود در ازدحام و هیاهوی این دنیا.
آری گاهی باور نمی شود
من از هزار مثنوی و غزل نمی خوانم واز هزار سودای عارفانه نمی گویم
و باران چشمها و خلوت و سکوت
می دانم خوب مرا می شناسی از گوشه دل من با خبری
و می دانی از خواب و بیداریم
گویا مرا به سفر دعوت کرده ای اما کی ؟
تو می نوازی برایم و برایم می خوانی و می گویی
من دلتنگ توام
می دانم همین نزدیکها در واژه ها در سطر سطر نوشته ها همینجا حضور داری
عطرت همه جا را گرفته تنها برای لحظه ای باور کافیست
آری من دلتنگ توام
سکوت نجواگر خلوت من شد تو برایم هزار ترانه خواندی هزار آواز را در گوشم زمزمه کردی
امشب ماه غریبی اش را به مهمانی آسمان تو آورد و آسمان حریری از ابرها را به روی ستاره ها می کشاند و ستاره ها دست افشانی می کنند و من غریبی خودم را برایت می آورم و از هزار حرف و هزار نوشته می گویم می گویم می گویم چشمهایت را به چشمهایم می دوزی خسته نمی شوی این را خوب می دانم خستگی در تو راه ندارد و تو مرا به حریم آغوشت مهمان می کنی همچنان که همه را مهمان می کنی
و دستهاین توازشگر دستهای من شده است و من چشمهایم را به آبی آسمانت دوخته ام
در شب آرزوها و در بی خوابی این شب زیبا مرا هم به مهمانی دعوت کرده ای
آری امشب همه فرشته ها
همه فرشته ها در طواف خانه تو در طواف عشقشان هستند
چه عطری دارند عطرها حضور تو را ارمغان آورده اند
در خلوت این شب دستها به بی کران آسمان تو بلند شده اند
امشب هزار آرزو به آسمان تو پرواز کرده
گفتی وقتی به دلت باران زد در کوچه بارانی شب و در ماوای سکوت شب دلت را بگشا
و ترنم باران این شب که فرشته ها را به مهمانی گل و گلاب می برد
و آوای باران پرنده های خواب زده را از خواب بیدار می کند
و باران رمزی از تو رمزی از آسمان تو برای دلتنگهایش
و چه آرامشی هست در باران
و من در باران تو بی کران می شوم و هزار قطره می نوشم
و در ریز این بارانت با تو نجوا می کنم
و شمیم باران همچو عطر دل انگیزی توست که هوش از سر می برد
و من در خلوت سکوت برایت گفته ام
ای آبی آرامش
برایم بخوان بنواز برایم از نی نی لیک های خاموش بنواز تا در حریم تو بی کرانت شوم
و مرا به مهمانی فصل های دور ببر و مرا از خودت لبریز کن
عاشقی عاشق این بنده های زمینی
عاشقی و عشق را در جامی به ما داده ای
تا عشق را بنویشم و حلاوت شیرین تو را بچشیم
آری این را خوب می دانم.
. اما تو مرا غریب نمی دانی
غریبی سخت و غمناک است
تو مرا باور می کنی
گویا گاه حرفها باور نمی شود در ازدحام و هیاهوی این دنیا.
آری گاهی باور نمی شود
من از هزار مثنوی و غزل نمی خوانم واز هزار سودای عارفانه نمی گویم
و باران چشمها و خلوت و سکوت
می دانم خوب مرا می شناسی از گوشه دل من با خبری
و می دانی از خواب و بیداریم
گویا مرا به سفر دعوت کرده ای اما کی ؟
تو می نوازی برایم و برایم می خوانی و می گویی
من دلتنگ توام
می دانم همین نزدیکها در واژه ها در سطر سطر نوشته ها همینجا حضور داری
عطرت همه جا را گرفته تنها برای لحظه ای باور کافیست
آری من دلتنگ توام
آرزوها ی دور و دراز اصلا باورم نمی شود در یک چشم بهم زدن گذشت از روزهای آبی آن روزها
یاد می آورم از لای خاطرات از ذهنم می گذرد رقص برف در آن زمستان سرمایی و گلوله های برف
و زنگهای تفریح و بازی کودکانه در حیاط چقدر دلم تنگ شده برای آن روزها
برای آن لقمه هایی کوچک نان و پنیر که هرگز هیچ غذایی و هیچ لقمه یی طعم
آن را نداشت برای آن مشق نوشتنهای گاه تند و مهرهای هزار آفرین که می خورد بر دفترها شعرهای باران با ترانه
و حالا آن کودک به اندازه همه زمانها بزرگ شد باید مثل بزرگتر ها باشد
چقدر آن روزها باورم نمی شد روزی آنقدر بزرگ می شوم که کودکی رویایی دست نیافتنی می شود
آن روزها بی برگشت همیشه چیز بوی خودش را داشت مثل آن همکلاسی دیرین سالها خبری از او نیست چقدر خوب نقاشهایمان روی برگ دفتر با آن رنگین کمان و دشت و پرنده و کوه مرا می برد به یک آبی دور
و چقدر دلم تنگ است دلم برای آن معلم برای ناظم مدرسه برای آرامشان تنگ است برای صبر و حوصله شان از دست آنها بچه های بازیگویش .من در خلوت آن روزها از خوابهای بعداز ظهر از آن جوی آب که مرا می برد به یک روشنی پاک.چقدر زود مرا از آن تاب پایین
آوردند همان که تا می نشستم با آن اضطراب و ترس باور می کردم تا خود آسمان رفته ام تا در آرامش آرام ابرهای سفید و پاک .چقدر باورم می شد من تا بالا رفته ام تا اوج پرواز کبوترها و رقص باد.
.چه زود رویا بزرگ شدنمان برآورد شد چقدر زود پرت شدم به دنیای آدم بزرگها دنیای آدمهایی که هر روزشان غریبتر می شود
آدمهایی که رنگ چشمشان گاه پر می شود از غم زمانه از دلتنگی از رنج های زمانه
گاه دلشان به درد می آید و
نوشتهایشان غمناک می شود موسیقی زندگیشان آهنگ محزون روزگار هست
آدمهای بزرگهایی که حتی یادشان می رود کودکیشان گاه حرفهایشان
گاه فراموش می کنند
چقدر غریب است بزرگ بودن چقدر این روزها دلتنگ هستم و کمی دلگیر
چقدر غریب شده ام در کتاب امروز در بین واژه ها
چقدر من این روزها من دلتنگ آبی دور هستم
چقدر این روزها مثل بعضی کتابها از سالهای خیلی می نویسند از خانه هایی با پستو و با صندوقچه های اسرار
گاه نوشته هایم بقچه پیش می شود در لای آن صندوقچه ها و وقتی می خواهی از آن روزها بنویسی هزار خاطره از ذهنم می گذرد کمی چشمهایم را می بندم تا کمی از دیروزها از لای دریچه روشن ذهن ببینم
چقدر این روزها دلتنگم
دلتنگ یک آبی دور
دلتنگ آوای آرام و محزون آن آبی دور
و ببرد به یگ جنگل دور به خواب سوسنهای سفید و به یک ساحل دور تا عمق بی نهایتش
چقدر حال و هوای امروز طعم باران دارد آسمان واژه های بارانی دارد و نگاهش تا می خواهم بارانیست و خیس
امروز الفبای تمام تخته سیاهها باران است
و من از خیس نگاه شمعدانی
فهمیده ام آسمان نوای دیگر در سر دارد
و بارانی دیگر
خلوتم را برده ام در کوچه پیچکها
و به آواز پرستو بهاری
خیلی وقتت هست نوشتم و گاه ننوشتم در دفتر نوشته هایم و نوشته هایم در حافظه خیس زمان ماند

